بچه ها به ام گفته باید خدا حافظی کنیم این یعنی چه
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 2:21  توسط تهمینه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 23:55  توسط تهمینه
|
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 23:48  توسط تهمینه
|
بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها وانسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر
نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست
چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان رانديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خداگذاشت و گريست

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 23:48  توسط تهمینه
|
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 23:46  توسط تهمینه
|
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 23:46  توسط تهمینه
|
بشکن و منتظر نمون
دل واسه ی شکستنه
اما فقط یادت باشه
این دفعه نوبت منه
میخوای بمون میخوای برو
پای خودت خوب وبدش
اما اگه میخوای باشی
رفا قتی بزن قدش
بشکن و منتظر نمون
دل واسه ی شکستنه
خیال می کردی قلب من
تاب شکستن نداره
منتظری بازم دلم
پیش دلت کم بیاره
مرام ما تو عاشقی
یکدلی وصداقته
وقتی میگم نوکرتم
این آخر رفاقت
تنهایی
روزی خواهد رسید که من با تمام غم های دنیا رخت خود بسته و از این شهر و دیار میروم تا شاید جایی دیگر در دیاری دیگر شادیهای دنیا به رویم لبخند زند تا شاید در آسمان تیره و تار سرزمینی دیگر برای خود ستاره ای پیدا کنم .من نفرین شده ام نفرین شده ی سرنوشتی که با یک اشتباه کوچک من ورق خورد و روی تلخش را نثار من کرد .اما غمگین نیستم زیرا روزی همه خواهند فهمید که من که بودم ؟ از کجا آمده بودم؟و مقصدم چه بود؟ روزی خواهند فهمید که من فرشته ی زندگیشان بودم ولی آنان مرا از دیارشان راندنداما من در آن روز و در آن زمان نیستم زیرا خود را در دل طبیعت دنجی گم کرده ام و هیچ کسی جز خدا جای مرا نخواهد دانست .همیشه آرزو داشتم که توی قلب آدما برای خودم جایی داشته باشم همه رو دوست داشته باشم و دیگران هم منو دوست داشته باشن
نمی خوام دیگه بشم عاشقه یکی از شما
نمیخوام تنها بشم دوباره بعد از شماها
من میخوام عاشق اون بالا ئی شم
نمیخوام زیره پاهای شما هی له بشم
هی به من نگین که احساس ندارم
هی به من انگ بی عشقی نزنین
من همون برگه خزونم جدا شوم از شماها
زیر پاهای خود شما له شده ام تو جاده ها
از همتون بدم میاد
هر کی تو این دنیا میاد
تنها میمونه مثل من ؟؟؟؟؟
بهتره از دنیا بره
خداحافظ که بهتره
خداحافظ برای من که آسان نیست
ولی میگم
خداحاااااااااااااااااااافظظظظ
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 23:42  توسط تهمینه
|
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 23:41  توسط تهمینه
|
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 23:39  توسط تهمینه
|
تاحالا کسی اينا رو به فارسی ساخته؟
من اوليشم!
فقط هم به خاطر تو.
و می خواستم بهت بگم که هنوز هم ...
**
**
* * * * *
* * * * * * * * *
* * * * * * * * * *
**** ***** **** * * *** ***
*
***
*
*
** * * *
* * * * *
* * * * * *
**** * * ***
* *
* ***
*
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 23:37  توسط تهمینه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 19:2  توسط تهمینه
|
دفتر عشـــق كه بسته شـــــــــــد
ديـدم منــم تــموم شـــــــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــــــت بـود
بشنواين التماســــــرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــ
ــــــــــــ
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:2  توسط تهمینه
|
منم...تنها....
پسری از سرزمين خيال هاي كودكانه.....
چيزي از جنس بازي هاي دوران دبستان.....
همرنگ مداد ي كه در جعبه ي مداد رنگي بي استفاده مي ماند... كسي نمي خواهد شب را بكشد؟
كسي نمي خواهد يك لبخند تلخ را نقش بزند؟
كسي نمي خواهد يك بغل تنهايي را كنار كلبه ي كوچك نقاشي اش رنگ بزند؟
منم....تنها....
چه زود ياد گرفتم.....زود تر از ان كه بايد....
چه زود ياد گرفتم بزرگ شوم.....و ان قدر زود بزرگ شدم كه نفهميدم كي كوچه هاي كودكي ام به بن بست رسيد.....
نفهميدم كي دوچرخه ام براي قد روياهايم كوچك شد....و تك تک اسباب بازیهام كي در گنجه زنداني شدن....
انقدر زود كه ندانستم چه شد كه مداد سياه را از جعبه ي مداد رنگي هايم حذف كردم....
انقدر زود كه نفهميدم چه شد كه....چرا اين را خوب در يافتم....در يافتم كه چرا زود پير شدم....
كودكي كه بزرگ فكر مي كرد و كودك مي زيست.....در بازي كهنسالان با صداقت بازي كرد و باخت....
و چه احمقانه در قمار عشق از جان مايه گذاشت.....
منم....تنها...
با تكرار عبارت هايي كه هر كدام دنيايي از راز در خود دارند و اين اصل زندگي بزرگان كه نبايد راز دل را به كسي گفت...
نه ... نه نمي خواهم .....نمي خواهم از اين هم بزرگتر شوم....مي خواهم كوچك تر شوم از ميز اتاق تاريكم.....همان كنجي كه صندوقچه ي دعاهايم را پنهان كردم....
مي خواهم كوچكتر شوم از پنجره ي دلتنگي هايم.....تا مثل دوران كودكي اشك هايم را در مزرعه ي اسمان بكارم تا به جايشان ستاره سبز شود....
ستاره ها را به ادم هاي بزرگبدهم تا با ان تاريكي درونشان را جستجو كنند وارزوهايشان را بيابند.....
مي خواهم كوچكتر شوم از اغوش مادرم تا دلتنگي هايم را با خود به انجا ببرم و در درياي بزرگ دلش جا بگذارم....
دلم مي خواهد كوچكتر شوم از پاهاي برادرم تا زير سايه ي ارامش از بودن لذت ببرم...
مي خواهم كوچكتر از دلم شوم ....مي خواهم در دلم جا شوم و در كنارت از زندگي سازي بسازم براي تپيدن....
مي خواهم كوچكتر از كرم ابريشمي شوم تا پيله ي تنهايي ام را بشكافم و پروانه وار دورت بگردم....
منم....پسری از جنس اهنگ.....ترانه اي كه هرگز سروده نخواهد شد.....و دلي از جنس ساز شكسته......
منم پسری از جنس سكوت.....و تير تهمت....تهمت ديوانگي....جنون...
چه كسي گفته كه براي عاشق شدن بايد كسي را يافت....چرا بايد مرا ديوانه ناميد....مني كه با صداقت كامل عاشق شدم...
مني عاشق شخص يا چيز نشدم......عاشق عشق شدم....عشق را با تمام وجودم درك كردم.....چه كسي گفته كه نمي توان
بدون واسطه اي از جنس بودن عشق را درك كرد...چرا بايد مرا كه عاشق دوست داشتن شدم و از من گذشتن و به ما رسيدن را درك كرده ام ديوانه ناميد؟
منم....پسری از جنس تنهايي.....تنهايي و تهمت....
تهمت غرور....ايا هر جدايي از روي غرور است؟
منم ...كسي كه هرگز جرئت نكرد نقطه چين هاي ذهنش را رنگ بزند.....و حرفهاي بسيار براي نگفتن....
منم....مني كه حتي نمي خواهم به نوشتن ادامه بدهم...و وسوسه اي كه اتش دلم را به سوي نوشته هاي
بي گناهم مي كشاند....
كاش كسي بود و مي گفت كه ارزش ادامه دادن را دارد يا نه....
كاش كسي بود و مي گفت اين غرغرهاي نيمه جان ارزش ماندن را دارديا نه؟...
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 19:13  توسط تهمینه
|
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 19:12  توسط تهمینه
|
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 19:11  توسط تهمینه
|